| مرا گرفتی از میان دستهایت رهاندی؟...
ای رها شده در رهایی باران
متکثر
*یامعشوق جان به بهار اغشته ی منی *
چنان که بهار از شانه های تو
شکل می گیرد
شانه های تو
شکوفه های هزاران هزار ساله را
در مقابل چشمهای من بادخواهد برد
ویران که می شوی ازدستهای من
دست های من
با اینکه هنوز
شکوفه های تو
بر شانه های من قد که می کشد
یا مقلب القلوب
بر دست های من از ازدحام تو
سدی ست!؟
کو که بهار می اید !؟
از ازدحام تو
سدی ست!؟
بر شانه دست می چینم از ضریح تو
بر شاخه شکوفه می گیرم از ضریح تو
*******
این ابتدای اتفاقی
یعنی مرا
که میان شکوفه ها
قد می کشی؟
یا مقلب القلوب
در برای تو
ویران که می شوم
دست که می چینم
شاخه از شکوفه های تو
بر گرفته بود
شاخه از شکوفه های تو اویزان
با بهار که می رسد از
لای پیراهنت
یا پیراهنم
که بهارهای تو
خلاصه ام می کرد
*************
شکل می گیرم
من دوباره شکل می گیرم
با گیسوانی به درازای
دودهای علیظی که پک می زدی از من
وقتی تمام اسید سولفوریک های جهان را
سیطره می کردی
این نهایت ابعاد تودر من ست
که اکسید بشوی
در لابه لای دست های به تن اغشته ات
که اکسید بشوی
در لابه لای گیسوان بر باد رفته ام.
|